تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان قاصدک عشق

قاصدک عشق

 

 " ستاره را نمي توان چيد "
و آنان که باور کردند براي چيدن ستاره حتي دستي دراز نکردند
اما باور کن که من به سوي زيباترين و دورترين ستاره دست يازيدم
هرچند دستانم تهي ماند اما چشمانم لبريز از ستاره شد !
ستاره هاي درونت را در شب چشمانت رها ساز
و باور کن عشق را هدفي نيشت
آنچنان که به دست آيد در آغوش جاي گيرد
و يا در آينه چشمانتبه تصوير نشيند
و باور کن که "عشق" خود سه چيز است...

+نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت17:35توسط yalda | |


                            وقتي که گريه کرديم گفتن بچه است
              وقتي که خنديديم گفتن ديونه است
                   وقتي که جدي بوديم گفتن مغروره
  وقتي که شوخي کرديم گفتن سنگين باش
                          وقتي که حرف زديم گفتن پر حرفه
              وقتي که ساکت شديم گفتن عاشقه
                                  حالا هم که عاشقيم مي گن فراموش کن...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت17:30توسط yalda | |

تينا تصميم گرفته بود مادري سعيد و سارا را برعهده بگيرد . آنقدر از بچگي از نامادري بد شنيده بود و بد ديده بود که عشقش را از ياد برد. چرا که صميمي ترين دوستش زبر دست نامادري بزرگ شده بود و دستها داغ شده اش گواه از رنج فراوانش بود. او عاشقانه سيما را دوست داشت و همينطور سعيد و سارا را.
مجيد وقتي اين سخن را شنيد گريست و مستاصل از خانه بيرون رفت ،چه شبها که رازدار خواهرزن عاشق پيشه اش بود و اسباب آشتي او و پدرش را فراهم کرده بود. مي دانست هومن با تمام وجود تينا را مي پرستد و بعد از اين همه مدت چطور مي توانست به بهاي خاموشي چراغ دل جوانکي که تازه اول راه است چراغ خانه تاريک خود را روشن کند ، اما تينا تصميم خود را گرفته بود و هيچ چيز و هيچکس نمي توانست او را از تصميمش باز دارد.
هديه ها ، کارت تبريک ها و حتي گل هاي خشک شده و نامه هاي هومن را برداشت و با او قرار گذاشت

ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت11:4توسط yalda | |

 

محبت چون به غايت رسد آن را عشق خوانند ، و عشق خاص تر از محبت است
زيرا که همه عشقي ، محبت باشد اما همه محبتي ، عشق نباشد
محبت خاص تر از معرفت است
زيرا که هر محبتي ، معرفت باشد اما همه معرفتي ، محبت نباشد
پس اول پايه معرفت باشد ، دوم پايه محبت و سوم پايه عشق .
                                      " شيخ شهاب الدين سهروردي"

 

+نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت22:31توسط yalda | |

خوشحالي تينا خيلي طول نکشيد وقتي به خانه رسيد جلوي خانه را شلوغ ديد و صداي شيون مادر را مي شنيد هنوز مات و مبهوت بود که ديد مادرش پابرهنه سوار ماشين همسايه ديوار به ديوارشان شد و از کنارش گذشت حتي انگار او را نديد
آنچه از همسايه ها مي شنيد را باور نداشت سيما را برق گرفته بود . سرش به دوران افتاد . زانوهايش سست شد
 سيما ... سيماي مهربانش ، خواهر عزيزش ، حامي صبورش ...

ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت19:41توسط yalda | |


ميگويند قلب هرکس به اندازه مشت بسته اوست
اما من قلب هايي را ديده ام که به اندازه يک دشت مهرباني وسعت دارند و به اندازه دريايي از محبت ، عميقند . دل هايي بزرگي که هيچ وقت در مشت هاي بسته جاي نمي گيرند.
در عوض دل هايي هم هستند که حتي از يک مشت بسته هم کوچکترند ، دل هايي که شايد وسيع هم باشند اما بيشتر از يک بند انگشت عمق ندارند .
مثل کاغذ باطله اي که مي شود لاي انگشت هاي مشتي ، مچاله شان کرد
... و تو هر وقت خواستي  بداني قلبت چقدر بزرگ است به دستت نگاه کن..
فقط به دستت آن زمان که مهرباني را به ديگران تعارف مي کني

+نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387ساعت15:49توسط yalda | |

 

زندگی                                            
     برگ بودن در مسیر باد نیست    
        امتحان ریشه است
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست                

زندگی                                      
     چون پیچکی است             
 انتهایش میرسد                            
        پیش           
                     خدا....

+نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت11:0توسط yalda | |

 

راه فراري نبود
هر دو جوان خشکشان زده بود.صورت دخترک زرد شده بود و نفسش بند آمده بود. دستهاي هومن مي لرزيد. وقتي مرد به او رسيد دستش را بالا برد، تينا چشم هايش را بست طاقت ديدن سيلي هاي پدر را نداشت که بي امان صورت تنها عشق زندگي اش را هدف گرفته بود اما گونه هاي پسرک آماج سيلي هاي خشمگين مرد شده بود .


هومن مظلوم و صبور چشم به زمين دوخته بود و فقط زماني که مرد به طرف تينا رفت زبانش باز شد و ناليد :
"آقاي مرادي با تينا کاري نداشته باشيد من اصرار کردم" و مشت گره شده مرد را در هوا نگه داشت در حالي که صورتش خيس از اشک و خون بود . تينا حرفي براي گفتن نداشت بارها به پدر و مادرش قول داده بود دست از  اين پسرک عاشق پيشه بکشد اما هر دفعه زير قولش زده بود .


تينا و هومن عاشق هم بودند انگار با هم نفس مي کشيدند، با هم اشک مي ريختند، با هم مي خنديدند چيزي شبيه به يکي شدن و يک طور ديدن و يکسان انديشيدن! خوب مي دانستند ديگري کجاست و چه ميکند


ساعت ها زير درخت هاي اقاقيا مي نشستند و روياي آينده شان را با هم مرور مي کردند روزهايي که هومن بالاخره شغل مناسبي پيدا کند و تينا درسش تمام شود و بشود عروس خانه هومن
حتي اسم بچه هايشان را هم انتخاب کرده بودند اگر دختر باشد  "آرزو"  واگر پسر باشد  "اميد"


همه محل از ارتباط آن دو خبر داشتند .  بارها گشت آن دو را غافل گير کرده بود و بارها تعهد داده بودند. بارها پدر تينا آنها را ديده بود و زير مشت و لگد گرفته بود . اما مرغ آنها يک پا داشت


هومن لايق همسري تينا نبود اين جمله هميشگي پدر تينا بود به او مي گفت حتي جنازه اش را هم روي دوش هومن  نخواهد گذاشت . بارها هومن به زور کتک قول داده بود ديگر مزاحم تينا نشود ولي فردايش سر ساعت سر قرار بودند . . .

ادامه اش از دستت نره عزیزم


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت12:21توسط yalda | |

 

در انتظار چیستی؟
اینجا هنوز تاریکی است...
تو به ازدحام کدامین کوچه خوشبختی خواهی نگریست
وقتی دریچه ها مسدود است

+نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت18:22توسط yalda | |


تنها چیزی که از ما باقی می ماند خاطره است


خاطره ای که با آن زندگی کرده ایم


و در قاب خالی دلمان به آن جا داده ایم


کاش می شد خاطره ها را تصویر کرد

+نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت18:20توسط yalda | |

 

مذهب خدمت بزرگی به عشق نمود وقتی که آن را گناه اعلام کرد"

آناتول فرانس            

+نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت10:59توسط yalda | |

 


در ميان من و تو فاصله هاست         

گاه مي انديشم

مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري

تو توانايي بخشش داري

دست هاي تو توانايي آن را دارد

                        که مرا زندگاني بخشد

چشم هاي توبه من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا

                سطر برجسته اي از زندگي من  هستي

+نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت10:52توسط yalda | |

 

حتي حرارت نفس هايم نتوانست قلب يخ زده ات را ذوب کند ....


حتي عظمت آن نگاه شب آلوده ام نتوانست در دلت رخنه کند....


به قداست اشکانم قسم ! پروانه اي خواهم شد و روزي در آتش وجود تب دارت خواهم سوخت


شايد آن لحظه دلت شک کند که تا بي کران دوستت داشته ام...

+نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت18:23توسط yalda | |

 

دیدم در آن کویر درختی غریب را

محروم از نوازش یک سنگ رهگذر

تنها نشسته ای ،

بی برگ و بار ،زیر نفس های آفتاب

در التهاب ،

در انتظار قطره باران

در آرزوی آب

ابری رسید،

چهره درخت ار شعف شکفت .

دلشاد گشت و گفت :

        " ای ابر ، ای بشارت باران !

            " آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟!

غرید تیره ابر ،

برقی جهید و چوب درخت کهن

                                            بسوخت...!

+نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت17:39توسط yalda | |


هیچ کس اشکی برای ما نریخت

            هر که با ما بود از ما می گریخت


چند روزی هست حالم دیدنیست

            حال من از این و آن پرسیدنیست


گاه بر روی زمین زل می زنم

            گاه بر حافظ تفائل می زنم


حافظ فالم را گرفت 

            یک غزل آمد که حالم را گرفت

+نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت11:13توسط yalda | |


لحظاتی که بی تو سپری می شوند،خالی هستند


هیچ نفعی برایم ندارند و وقتی بی تو می گذرند،انگار هیچ وقت نبوده اند.


اما دقایقی که با تو و به یادت هستم،آنقدر حضورت پررنگ است که طعم خوش لحظاتش هرگز از یادم نمی روند.


پروردگارا! خلوص دقایقم را از تو می خواهم.


حضورت را سپاس.

+نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت11:3توسط yalda | |

 

"خورشيد از حسادت روشنايي ماه در شب غروب مي کند"

 

مواظب باش هيچگاه علف هرز حسادت در قلبت نرويد

+نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت10:37توسط yalda | |

 

زندگي جيره مختصري است
          مثل يک فنجان چاي ...

و کنارش عشق است
          مثل يک حبه قند ...

  زندگي را با عشق نوش جان بايد کرد
           
                               درود بر سهراب سپهري

 

+نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت10:30توسط yalda | |

 موفقیت ناشی از یک قضاوت صحیح است 


               قضاوت صحیح ناشی از تجربه


                           و تجربه اغلب ناشی از یک قضاوت نادرست

+نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت19:8توسط yalda | |

 

 همیشه نگاهی را باور کن که وقتی از آن دور شدی در انتظارت بمونه

+نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت18:53توسط yalda | |